پارت نوزده :

ـ کم بهونه بیار، من نمی تونم به آدمی مثل تو دیگه اعتماد کنم.
خواستم از کنارش رد بشم که دستش رو روی دیوار گذاشت و مانع رفتنم شد.
حالت نگاهش جدی شد و عصبانی به نظر می رسید.
ـ آخرش که چی؟ بلاخره که باید منو ببخشی، نمیشه که هر روز راست راست جلوم بری بیای، من نمی تونم این جوری تحمل کنم.
منظورش این بود که برای اینجا ماندن باید تن به ازدواج با او بدهم؟!
داشت از بی کسی و بی پناهی ام

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ستاره

    3

    💐💐💐بیچاره دختره نه راه پس داره نه پیش

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ار ه طفلی صحرا

    ۲ سال پیش
  • آمنه

    2

    کلفت خونه بابا باشه ننت باباش باشه وحرفه رو باباش بارش کنه بهتر هست برگرده هرکی مرد بود وبه دلش نشست میاد جلو واون قبول میکنه شخصی که دوست داریم

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    درسته

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️